متولد 1308 در شهرستان باغ ملک.شهری از شهرهای خوزستان.
یه روز که داشتم قدم می زدم.در درونم جوانه ای رویید.جوانه گفت:تو 80 ساله ای.ایستادم.راست می گفت.زیر لب زمزمه کردم:والعصر...قسم به زمان.و قدم های بعدی را 80 ساله برداشتم.چند سال از آن روزها می گذرد و من هنوز 80ساله ام.زمان گفت:این تنها حقیقت زندگی توست.تو متولد 1308 هستی و نه ...13.
همان روز عاشق دختری شدم.دختر رود کارون بود.رود کارون گفت:تو دیوونه ای مشتبا ! آخه کی عاشق یه رود میشه؟ راست می گفت. ولی من عاشق شده بودم.گاهی به سرش می زد و می خواست که عاشقانه بغلش کنم.بغلش می کردم و با تیغ سوسمار موهای تنش را می تراشیدم.گفت:همون که گفتم تو دیوونه ای اما نه به اندازه زنی که با تلویزیون 24 اینچ می خوابید.
فکر می کردم چند سالی را که در دانشگاه آزاد اهواز گذراندم سرم به درس گرم بود . ولی نمی دانستم که همه آن چند سال را شمع و عود و گلاب و دعا می فروختم.نمی دانستم که هر چند روز یک بار شیشه های خالی گلاب را از آب کارون پر می کردم و از ورودی پل معلق داخل می شدم و از خروجی اش به قبرستان باغ ملک می رسیدم.و قبرها را می شستم.نمی دانستم 80 سال است که باغ ملک سکونت گاه کلاغ هاست.
یکی از کلاغ ها گفت:دختر خوبیه .وقتی با هم تو یه قاب می ایستین.ما عشقتون رو حس می کنیم.
گفتم: می دونم.
گفت:این خوبه که تو عاشق یه رودخونه ای.
گفتم:می دونم.
گفت:تو 80ساله ای.
گفتم:می دونم می خوام بنویسمش.
کلاغ به کلاغ دیگری گفت:اون هیچی نمی دونه.
آن کلاغ به کلاغ های دیگر گفت:اون هیچی نمی دونه.
و وقتی داشتند از روی شاخه های برف پوش می پریدند گفتند:اون هیچی نمی دونه.